۱۳٩٠/٤/٢٤

 

بی‌ انتها

 

وقتی‌ گوشهایت را گرفتی‌ و نمی‌خوای بشنوی چه فایده داره که با صدای بلند فریاد بزنم دلم برات تنگ شده... وقتی‌ چشمانت را بستی و نمی‌خوای ببینی‌ چه فایده داره اشکهای لرزان بعد گفتن خداحافظی...وقتی‌ جلوی دلت رو گرفتی که فرار نکنه چه فایده داره دل‌ بستن... وقتی‌ فقط سواد خوندن نوشته‌های مرا نداری چه فایده داره غزل و استعاره... وقتی‌ نمیخوابی مبادا که به خوابت بیام بیدار ماندن بالای سرت چه فایده داره... وقتی‌ جلوی آینه نمیری مبادا که منو ببینی‌ چه فایده داره عکسای دو نفره...  وقتی‌ که بی‌ انتهایی از تو حد گرفتن چه معنی‌ داره...

 


۱۳٩٠/٤/۱٩

 

خاطره‌ها

 

خاطره‌ها گاه و بیگاه از دیوار گذشته سر در حیات خلوت ذهن خسته‌ام میاندازند و مرا با خود میبرند... با خود فکر می‌کنم که ایکاش خاطره‌ها فقط یک اتفاق ساده در گذشته بودند و نقشی در آینده نداشتند...

 


۱۳٩٠/٤/۱٥

 

ادامه دار ...

 وقتی‌ کسی‌ از تو خبری نمی‌‌گیرد... وقتی‌ کسی‌ زنگ در را نمی‌‌زند... وقتی‌ تلفنت که زنگ می‌خورد برای احوال پرسی‌ نیست و کسی‌ برای فرار از دلتنگی‌ خودش به تو زنگ زده... وقتی‌ چشم به راه خبری هستی‌ که هرگز نمی‌آید... وقتی‌ که کارت تبریکی داری اما آدمش نیست که اونو بهش تحویل بدی... وقتی‌ یه مشت کتاب اطرافتو گرفته... وقتی‌ آسمون هم دیگر آبی نیست... وقتی‌ همهٔ خوشیها یه دفعه تنهات میگذارن...وقتی‌ در آینه صورت  تنهایی رو میبینی‌... وقتی‌ انتظار می‌کشی و میدونی‌ که انتظارت هیچ فایده‌ای ندارد... وقتی‌ که خودت را هرگز نمیبخشی.... وقتی‌ کسی‌ باورت ندارد... وقتی‌ همه‌چیز خراب و سیاه میشود...  وقتی‌ تمام فکرای بد یه دفعه مثل یه ابر سیاه میان و رو سرت خراب میشن... وقتی‌ بی‌ صدا میمونی و نفسهات هم دیگه یاریت نمیکنن... وقتی‌ حوصلهٔ هیچ داستانی که پایانی دارد رو نداری... وقتی‌ از هر چی‌ یادگاری فرار میکنی‌... وقتی‌ که حتی باد هم سمت تو نمیوزد... وقتی‌ دیگر امیدی نداری به بازگشت... اینجاست که تازه میفهمی زندگی‌ چه زیبا بود ولی‌ حیف که دیگر دیر شده... خیلی‌ دیر...

 


۱۳٩٠/۳/٢۱

 

ریسمان باد

 

خوابهایم را روی دیوار شب پهن کردم تا شاید کمی‌ باد بخورد... قول‌هایم را بر روی زمین می‌‌اندازی تا شاید بشکند و خاک بخورد...کفش‌هایت را واکس می‌کشی تا نشون بدی قصد رفتن داری... چشمهایت را به دیوار خانه آویزان می‌کنم تا شاید دوباره یکبار نگاهم کنی‌... خودم را در خلسه می‌‌جویم تا شاید  پیدایت کنم... رنگ چشمهایت را عوض میکنی‌ تا شاید تیرگی‌ها را کم تر ببینی‌... طبر بر میداری تا هیزم دل ما را بشکنی... آب را پشت پایم می‌ریزی تا شاید روزی دیگر نیایم... شبها قصه میخوانی‌ تا شاید خوابم ببرد و از درخت لوبیا ی سحر آمیز بالا بری و دیگر نیایی...شراب می‌ریزی تا با مستی از هر آنچه حقیقت است فرار کنی‌... می‌روی تا شاید کسی‌ را بجوی اما مسافر همیشگی‌ جاده‌ها میشوی... آسمان را به زمین می‌‌دوزی تا شاید فردا صبح مرا نبینی... فال ورق میگیری اما هر جا سرباز خسته را کنار بیبی دلت میبینی‌ شهر رو بهم می‌ریزی...لباس‌هایت را دائم عوض میکنی‌ ... خط چشمهایت را رنگ به رنگ می‌‌کنی‌... دستی‌ به اخلاقت می‌کشی تا شاید با مردم مهربان تر شوی... تا صبح آهنگ گوش میکنی‌ و میرقصی و به دنیا فحش میدی... به ارواح خانه هم رحم نمیکنی‌ و اونا رو هم با ورد و جادو عاصی کردی... میگی‌ که هیچ وقت دروغی به زبون نیاوردی... راست میگی عزیزم... تمام نوشته‌هات دروغ بود نه حرفات... از نردبان بالا میری تا مثلا دستی‌ به ماه بکشی اما ماه دستی‌ به صورت تو میکشد و ناگهان خسوف میشود... ستاره‌ها را میشماری و ناگهان ناپدید میشوند... بیا جایمان را عوض کنیم... حالا از اول این متن رو بخوان... بگو ببینم دوست داشتی‌ جای من باشی‌ ؟...    

 


۱۳٩٠/٢/۱٤

 

داستان یک شهر

در دل من آواری از یک شهر است... در شعر هوا شدیدا سرد است ...در شهر، خیابان عشق همیشه یک طرفه است... در شهر همهٔ در و دیوار مزین به آگهی ترحیم است... در شعر پرنده نیست قصاب است ... در شعر خنده نیست عوضش هزار جراح است... در شعر کسی‌ با تو کاری ندارد...در شهر همهٔ درها بسته است... در شهر خواب‌ها همه شکسته است...در شهر راهبه ایست که مردم را به سمت خدا می‌خواند... در شعر اما خدا نیست و یا شاید نایاب است... 

 


۱۳٩٠/٢/۱

 

آخر قصه

 

 

 

 

 

 

این روزها نگاهم به تابلوییست که در آن تابلو دختر بچه ایی ایستاده و به تابلویی نگاه می‌کند که در آن تابلو زن و شوهر جوانی در یک خانهٔ تاریک نشسته‌اند و به شدت درهم و بی‌ اشتها در حال شام خوردنند... بالای سر این زن و شوهر روی دیوار تابلوی دیگری وجود دارد که تابلوی همون دختر بچه است که کنارش به یک روبان مشکی‌ مزین شده... و دختر بچه در حال خندیدنست و مستقیم به ما نگاه می‌کند... تمام...

 

 

 

 

 


۱۳۸٩/۱/٢٤

 

یه یادگاری از سفر

یه آدم بزرگ در جایی کوچک شدن یهتر است از یه آدم کوجک بودن در جایی بزرگ ...


۱۳۸۸/۱۱/۳٠

 

نا باوری

وقتی مثل آب خوردن تو گلوم گیر کردی و آوا شدی

وقتی تنها اومدی و با شب نشستی  ما شدی

وفنی سیمرغ شهیر شهر پرواز شدی

وقتی ستاره کویر و نهنگ دریا شدی

تا روزی که برای همیشه مسافر شهر قصه ها شدی

نمی دانستم که به چشم من ای دل شه تنها شدی

 


۱۳۸۸/۱۱/۱٦

 

شیفتگی

طناب پوسیده قصه عشق لیلی و مجنون رو دور گردنت انداختی و آهسته و بی صدا کشیدی. صدایت اولین و سوی چشمانت آخرین رمز خداحافظی با همه عالم بود.

در همان لحظه ی لخت شیطان در جلوی چشمانم آرام گذر کرد ... به گمانم این بار او یود که " ان الحق" می گفت.

سیاه نور گذر اهریمن مرا یاد سیاهی لحظه شکل بستن رقص عشق در درون تو می اندازد. این همان نطفه ای بود که بی "بسم ا..." آغاز شد. این همان بار گجی بود که یه منزل نرسید.

و تو حا ضر نشدی بند ناف کودک آوازه را برچینی و همان چند وجب شیغتگی فاصله ما را از هم نا پیدا کرد.


۱۳۸۸/۳/٢۳

 

از اتوبان فکر تو

حالا که دیگه نمی تونم تو را تو عکس بچگیات که بین بچه های مهدکودک وایستادی تشخیصت بدم هیچ انتظاری از من نداشته باش ... حالا که با تغییر رنگ چشمهایت در عکس توان شناخت تو را از دست می دهم دیگر چه انتطاری از من داری ... حالا که در حضور من به دنبال دیگری می گردی چه انتظاری می تونم ازت داشته باشم... وقتی هوایم از سرت پرید سر به سایت چرا بسایم ... وقتی که دیگر همدیگرو نمی بینیم با اینکه چشم به چشمیم دیگر چه امیدی به ما هست ...  پس ببخش و برو ... منم می بخشم و می رم ...


 

 

 

 

 

 

 

 

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


 لوگوي وبلاگ

طراح وبلاگ